از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت شصت :
- ردیفه حاج بابا!
با صدای بلند علی، تکیهاش را از دیوار آجری مغازه گرفت. دست از روی شانهی فرحناز برداشت. به سمت ماشین رفت. نزدیک ماشین یک جفت کتانی دید که از شیشهی ماشین بیرون رفتهاند. اخمهایش در هم شد. تقهای محکم به در ماشین زد؛ طوری که پیش از فرانک، شانههای مرد مکانیک از جا پرید. صدایش را بالا برد.
- این چه وضع نشستنه. جمع کن لنگاتو!
فرانک چادر مادرش را که رویش کش
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
هنوووووز کار داره با حاجی.😁
۱۲ ماه پیشراز
0😂فقط حرف مکانیکیه سربازی ک میره آدم میشه 😄
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😂😂😂قشنگ تیر خلاصو زده به حاجی.
۱۲ ماه پیشمریم
2امیدوارم خیلی هیجانی باشه پارت فردا
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا تو روستا کار داره با حاجی. کلا هفت هشت پارت پیش رو پر از هیجانه.🥰🥰
۱۲ ماه پیشآریادخت
4اخ اخ عباد نیم کچل چاقال بشین حال کن که قراره عطا حالتو بگیره
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😂😂از کجا میارین این اصطلاحاتو؟ عالی بود.
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م.ر
0عطا چه کردی با عباد خان تو ترس غرق شده😆